سلام .

دیده بگشا ٬ رنج انسان بین و سیل اشک و آه
کبــر پــسـتـان بـین و جـام جهل و فـرجـام گنـاه
تیر و ترکش ٬ خون و آتش ٬ خشم سرکش ٬ بیم چاه
دیــده بـگـشـا بــر ســتــم ٬ در این فــریـبـستان
علی
شـمــع شـب هـای دژم ٬ مـاه غـریـبـستان
علی

حنجره ها خون آلود است
قصه همین است و بود ست . . .
+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 3:2 توسط کوکا |
سلام . تقریبا یه سال و نیم پیش بود . یه روز داشتوم تو بوارده چرخ می زدوم که این منظره رو دیدوم . مو هر وقت این عکسه میبینوم خندم میگیره . این تابلو جفت یه دبستانه . زدن که مثلا کسی آسیبی به بچه های مردم نزنه . او وقت یکی اومده صــــــــــــــــــــاف رفته تو خود تابلو . البته موضوع مال خیلی وقته و تا حالا درستش کردن . این ماشینه هم داشت رد میشد . گفتوم ازش استفاده ی ابزاری بکونوم : پی نوشت ۱ : یعنی صــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاف رفته رو تابلو . پی نوشت ۲ : یه بزرگی یه زمانی می گفت : اونـــــــــــــــــایــــــــــیــــــــــکـــــــه . . . بعدشم انگار که تخلیه شده باشه می گفت : خــــــــــدا شــــــــــاهده .
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 2:32 توسط کوکا |
سلام . حدود دو سال پیش بود . رفته بودوم تهران پیش یکی از بستگان . اون موقع ها تازه عکاسی رو شروع کرده بودوم . توی لحظات آخری که می خواستوم برگردوم این صحنه رو از باغ خونه بغلی از پشت پنجره دیدوم : مونه یاد این ترانه از یغما گلرویی می ندازه : رقص ناب برگ زردی یه شهاب شب نوردی خواب دیدم که بر می گردی توی کنج خوش خیالی پی نوشت : اینم کنج مونه . مال خودمه . آروموم میکنه . دلتنگوم میکنه . خواب دیدم که بر می گردی ...
+ نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 1:27 توسط کوکا |